تبليغاتX
به یادتم

به یادتم

خيال ميکردم عشق عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد ولي افسوس اکنون که معني عشق را درک کرده ام فهميد


من بودم و تو بودی و یه دنیا عشق و خاطره    رفتی و تازه فهمیدم دلم چشاتو از بره 

من بودم و تو بودی و یه عالمه حرفای خوب     رفتی که تنها تر بشم تو غربت تلخ غروب 

من موندم و تو رفتی و چشام هنوز به راهته     فکر کردی دوست ندارم این تنها اشتباهته 

من موندم و تو رفتی و هیچوقت دیگه ندیدمت      از راه دور با گریه هام بهت میگم بخشیدمت 

من موندم و تو خندیدی به منتظر موندن من    نگو که آرزوت بوده تو بی کسی مردن من 

من موندم وتو نشنیدی هق هق گریه های من    فکرنکنم با رفتنت تموم بشی برای من 

من موندم وتو رفتی و صدام دیگه در نیومد    واسم دوباره تازه شد تموم لحظه های بد 

من موندم و تو رفتی و قصه به آخرش رسید      رفتی ندیدی که دلم شبا تا صبح چه ها کشید 

من موندم و تو گفتی که خسته ای از بهونه هام     آخه گناه من چیه که تنهایی شده سزام

من موندم و تو گفتی که مثل غریبه هام برات       برو که هیشکی مثل من هیچوقت نمیمیره برات

* * * * * * * * * * * * * *

یادته گریه میکردم که تورو خدا نرو؟      یادته داد میزدم راهی جاده ها نشو؟

یادته بهت میگفتم تو بری تموم میشم؟     یادته با خنده گفتی بیخیال میخوام برم؟ 

یادته عشقمونو سپردی دست انتقام؟     یادته روزی رو که گفتی نمیمونی باهام؟

یادته ساده گذشتی از منو شبای من؟    یادته رفتی و کشتی همه لحظه های من؟

یادته وقتی میرفتی زیر بارون و تگرگ؟    یادته گفتی تمومه دیگه روزای قشنگ؟

یادته سوختم و ساختم تا که از دست ندمت؟    یادته پس زدی دستمو تو وقت رفتنت؟

یادته راضی بودم بمیرم از پیشم نری؟     یادته قسم میدادم منو از یاد نبری؟

یادته گفتم عزیزم هرچی تو بگی همون؟     یادته منو فروختی به نگاه دیگرون؟

یادته اثر نداشت هرچی قسم دادم بهت؟     یادته گذشتم از آرزوهام به خاطرت؟

یادته پشتتو کردی به تموم خاطرات؟    یادته لحظه ای رو که افتادم به دست و پات؟

تو شاید یادت نیاد من ولی اما یادمه     که از اون روزی که رفتی تنها مونسم غمه

تو شاید یادت نیاد من ولی اما یادمه      برو خوش باش بی وفاییتو نمیگم به همه

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:25  توسط النا  | 

 سهم من از رفتن تو تا ابد همیشه گریه است ::..

یکی اومد که بشنوه صدای خسته منو      یکی اومد یادم بده شوق همیشه موندنو 

یکی اومد نگاهمو دوباره صاف و ساده کرد     یکی اومد که قلبمو دوباره بی اراده کرد 

انگار همونه که یه عمر میگشتم و نمیدیدم     خدا میدونه تو چشاش به آرزوهام رسیدم 

من زخمی از دورنگی و اون با یه دنیا دردوغم    با کوله باری از سکوت رسیدیم آخرش به هم 

میخوام که باورش کنم میخوام بگم دوسش دارم    میخوام تولحظه های غم سر روی شونش بذارم 

میخوام بفهمه عاشقم یه عشق پاک و بی هوس    میمیرم از نبودنش مثل پرنده تو قفس

حالا تموم آرزوم اینه که از پیشم نره      حرفای عاشقونشو یه روزی از یاد نبره 

کاشکی بمونه پیش من تا آخرین روزخدا    کاشکی نبینم اون روزو بخواد بشه ازم جدا

* * * * * * * * * * * *

دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که به سراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگری داری تورا می بخشم. و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسی ندارم. تا اينکه يک روز با گريه به سراغم آمد. گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم. دل بديگری دارم.

خنده تلخی کردم و گفتم من هم به تو دروغ گفتم  تورا نمی بخشم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:23  توسط النا  | 

دعا...

 

برايت دعا می کنم :

 دعا می کنم  که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطره های اشک نبينم و تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد .

 دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هرگز بی تو نخندم .

 دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بوی بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم .

 من برايت دعا می کنم که گلهای وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬ برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند .

 من برای خورشيد آسمان زندگيت دعا می کنم که هيچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی

 پس برايم دعا کن ٬ دعا کن

 که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 21:39  توسط النا  | 

اشک

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از تو یادی نکنم می شکنم

برلب کلبه ی محصور وجود ٬

من در این خلوت خاموش سکوت٬

اگر از یادتو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم می شکنم

تک و تنها می شکنم به خدا می شکنم...!!!

 

 

اشک (دکتر شریعتی)

چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر ، وبیتابترین عشق و گدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دارترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن است . که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک . اشک که می بارد وناله که بر می آید و گریه که اندک اندک در دل می رود و ناگهان در گلو می گیرد و راه نفس را می بندد و ناچار منفجر می شود این زبان صادق و طبیعی شوق و اندوه و درد و عشق یک انسان است.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 21:37  توسط النا  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 21:35  توسط النا  | 

...

ذهنم پر سؤاله.

ثانيه ها از دقيقه ها سبقت ميگيرند و دقيقه ها از ساعت ها.انها ميروند تا مرا به پايان نزديك كنند.

هيچ اميدي به زندگي به اين نفس هاي بي معني ندارم.به نفس هايي كه بي او دم و بازدم مي شود.

وقتي هيچ اميدي هيچ هدفي هيچ دليلي براي تنها ماندنت پيدا نمي كني.

ميدونم اشتباه كردم.مي دونم مقصر من بودم.قبول دارم سرزنشم نكنيد.

تمام خاطرات تمام گذشته رو ورق ميزنم اما هيچ كدوم از حرفات با تلخي كردن حالات نمي خونه نمي دونم گذشته غلط يا كاراي الانت دروغه.

گيج گيجم.نيستش.نمي دونم كجاست؟فقط ميدونم ندارمش.

اميد نفس هاي واپسينم.نگذار اين نفس ها تلخ و بي تو به پايان برسند.بيا وراحتم كن.

كاش تمام اينها يه خواب بود يه كابوس وحشتناك.

ستاره ي سهيلم.اشتباهم رو قبول دارم.اما تو به من يه فرصت كوتاه بده تا جبران كنم.اين بار قول ميدم كه اگه نشد خودم ميرم ديگه نميذارم تو چيزي بگي كه مبادا لبات تب كنه.اگه اين جوري بشه خودم يه مونس يه همدم هزار بار بهتر از خودم پيدا ميكنم كه مبادا تنها بموني.بهش سفارش ميكنم كه مراقب دل شيشه ايت باشه.

بهم يه فرصت ديگه بده.همين.

هميشه ميگفتم مقصر نبودم ولي پاشو خوردم.اما حالامقصرم اما تو قصاصم

 

نمي كني.من براي هر مجازاتي كه تو بگي امادم.بيشتر از اين با سكوتت عذابم نده.

ديگه خواسته اي نيست ديگه مزاحمت نمي شم فقط خدا كنه بياي اين نوشته ها رو بخوني.ديگه چشماي نازنينت رو اذيت نمي كنم.ديگه اينكه اگه نخواستي خواستمو براورده كني بدون كه خيلي دلم برات تنگه خيلي بيشتر از هميشه.

                    نمی گم خطا نکردم

                                من که ادعا نکردم

                                         همه گفتند بی وفایی

                                                          ولی اعتنا نکردم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 20:59  توسط النا  | 

رفت

دليل زندگيم. دليل بودنم. دليل اين نفس ها  رفت...

اون رفت تا منو تموم كنه. تا به تمام اين ثانيه ها ثابت كنه كه من بي اون خيلي ضعيفم خيلي تنها...من از همه رانده شدم. از او...

اين بار با لحني قاطع فرياد زد كه ميروم................

واي خدايا تسليمم. به سر نوشت دستور بده با من هر كاري كه مي خواهد بكند.

زندگي پوچ شد به تمام معنا.

يكي نيست به دادم برسد؟؟يكي تيست دليل اين رفتن را به من بگويد؟؟؟

شما بگوييد ايا زندگي بدون او هم مي شود؟

ميتوانم اين نفس هاي تنگ را به جايي برسانم؟؟

نه.نه.نمي شود.مي دانم بدون او نمي توانم...

انتهاي قصه ي زندگيم را مي بينم...

به پايان رسيدم بي انكه اغاز كرده باشم.............

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 20:54  توسط النا  | 

حسادت

دو دریچه

          دو نگاه

                    دو پنجره

دو رفیق

          دو هم نشین

                            دو هنجره

دو مسافر تو مسیر زندگی

                                   دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه ها رد شدیم

                                               قصه عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم اخر قصه اینه

                                     جز خدا هیچ کی ما رو نمیبینه

دو غریبه دو تا قلب در به در

                                   دو تا دلواپس این چشم های تر

دو تا اسم

              دو خاطره

                           دو نقطه چین

                                              دو تا دور افتاده تنها نشین

عاقبت جدا شدن دست های ما

                                          گم شدیم تو غربت غریبه ها

اخر اون همه لبخند و سرود

                                  چشم های پر حسادت زمونه بود....

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 20:33  توسط النا  | 

سهم من

امشب از اون شب هاست برام

دلم اشوبه.بی قراره.اخه میدونید چرا؟

چون امروز فقط داشتم به گذشته فکر میکردم و تو گذشته ها سیر میکردم.به خوشی هاش.به بدی هاش.مثلا میخواستم فراموشش کنم.میخواستم برای همیشه با خودم و دلم کنار بیام و خاطرات بده گذشته رو تو قلبم دفنش کنم.ولی نشد.

بالاخره به این نتیجه رسیدم که گذشته بخشی از زندگیه که نمیشه فراموشش کرد و با خاطرات بد و خوبش باید تا اخر عمر ساخت.

دلم تنگه.برای همه اون کسائی که قبلا تو زندگیم بودن و به وجودشون افتخار میکردم ولی حالا ....

سهم من از زندگی تنهائی و در به دری نبود ولی شد

سهم من از زندگی خوشی و خنده بود ولی نشد

دلم تنگه...............دلم گرفته............دل خستم

خدایا دارم تقاص کدوم گناهم رو میدم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 20:31  توسط النا  |